|
The Man Who Sold The World
|
||||
فاصله ها ... هیچوقت تمام نمی شوند ... حتی در قصه ها ... همیشه می گویند ... یکی بود ، یکی نبود ... انگار هیچ وقت نمی شود ... همه باشند ... همه با هم ... در کنار هم باشند ... همیشه باید ... جایی . زمانی . فاصله ای . چیزی باشد . تا قصه ها کامل شوند... اَمان از این فاصله ها ....
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/01/07ساعت 0:17 توسط گرگ پیر |
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان،باید از جان گذرد هرکه شود عاشقشان
،روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان،سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
+ نوشته شده در شنبه 1389/12/14ساعت 18:29 توسط گرگ پیر |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
+ نوشته شده در جمعه 1389/12/13ساعت 9:50 توسط گرگ پیر |
گرگها هرگــز گریه نمی کنند ، اما گاهی به فراز بلندترین قله ها می روند و دردناک ترین زوزه ها را می کشند ...
+ نوشته شده در جمعه 1389/12/13ساعت 9:46 توسط گرگ پیر |
پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي که برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشک عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملکوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/08ساعت 20:37 توسط گرگ پیر |
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/08ساعت 20:31 توسط گرگ پیر |
اما حقیقت دیدنی نیست.هرچند که همچون قورباغه کور زبان را دام عبور پشه ای گردانیم.
جوابی نیست.
دلیلی نیست و هیچ چیز نیست.
هیچ چیز. این قَدَر هیچ که گاه به وقتِ بی تابی ، ناشکرانه غُر می زنیم.
ما ماهی های ازون برون محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم.
از ملکوتِ چراهای کودکانه به قعر ظلمانی بایدهای بزرگسالی تبعیدمان کرده اید،
بی آنکه بدانیم چرا؟
هیچ.اصلا هیچ.
به ناچار اگر شب باشد می خوابی برای بیدار شدن واگر روز باشد می دوی برای خوابیدن،
با همان حیرت غریزی که جوهره ی چشم و نگاه همیشگی ماست.
حیرتی که در کودکی،در روزهای دورِ کودکی در جوار لپهای نمکین داشتیم.
وحالا آن را با صورت استخوانی مزه از دست داده در لفافه ی کلمات می پیچانیم.
کلماتی که نتیجه ای جز گیج کردن دیگران که خود نیز گیج کننده ی گروهی دیگرند،
سودی و سعادتی در بر نخواهند داشت.
کلماتی که جمله می شوند،وجمله هایی که آوا، و آواهایی غم انگیزتر از
ناله های معصومانه ی فیل پیری که پس از طی یک عر طبیعی،حالا در حال مردن است.
آوا.
اما نه از جنس چهچهه ی قناری و سوت جیرجیرک و هوف باد
و ضرباهنگ فوق موسیقیایی نوکِ دارکوب و درخت.
گاه در بزرگترین وپررفت و آمدترین خیابان شهر،
درمقابل سوال دوست،آشنا یا غریبه ای آرزو می کردم کاش در همان لحظه
در جیبم پینه دوزی می داشتم تا با یکدیگر به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم.
و من خود یکبار در تنهایی،حدود بیست دقیقه به یک دانه خرما نگاه کردم.
فقط نگاه کردم.
دوست خوب من،ما ظاهراً بخش کوچکی از یک سوال بزرگیم.
آری کوچک.
ما در میان کوچک ها بزرگتریم ولی به هر حال سوالیم.
.
.
.
آیا روزی کسی یافت خواهد شد که بدون توسّل به استناد باران و نور و چشم کبوتر و بوی کُندُر،
چشم در چشم ما بایستد.
وبه سادگی سلام خواهرزاده کوچکمان،ستاره ی دنباله دار رنج مارا
به مدار منظومه ی تازه وشادابی ببرد.
کسی تلخ تر از الکل؟
واسیدی تر از مخدّرات؟
نمی دانم....
تو هم نیز نخواهی دانست....
و همان بهتر که ندانیم
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/08ساعت 20:28 توسط گرگ پیر |
ما تماشاچياني هستيم،
که پشت درهاي بسته مانده ايم!
دير آمديم!
خيلي دير...
پس به ناچار
حدس مي زنيم،
شرط مي بنديم
شک مي کنيم...
و آن سوتر
در صحنه
بازي به گونه يي ديگر در جريان است...
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/08ساعت 20:24 توسط گرگ پیر |
اسمون جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی دانستم
عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
عشق کار هر کس نیست نمی دانستم
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/08ساعت 20:23 توسط گرگ پیر |
خميازههای کشدار، سيگار پشت سیگار
شب گوشهای به ناچار، سيگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار
پای چپ جهان را، با ارهای بريدن
چپ پاچههای شلوار، سيگار پشت سیگار
در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار
بر سنگفرش کوچه، خوابیده بیسرانجام
این مرده کفن خوار، سيگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بیسرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار، سيگار پشت سیگار
تصعید لاله گوش، با جيغهای رنگی
شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار
مردم از اين رهایی، در کوچههای بنبست
انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار
این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار، سيگار پشت سیگار
صد لنز بیترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سيگار پشت سیگار
اسطورههای خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار
مبهوت رد دودم، این شکوهها قديميست
تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار
ته ماندههای سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار
خودکار من قدیمیست، گاهی نمینويسد
یک مارک بیخریدار، سيگار پشت سیگار
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/08ساعت 20:20 توسط گرگ پیر |